مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۱۱۱ - شکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فریاد مرا زین فلک آئینه کردار کائینه بخت من از او دارد زنگار آسیمه شدم هیچ ندانم چکنم من عاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرار گویی که مگر راحت من مهر بتان است کاسباب وجودش به جهان نیست پدیدار از گنبد دوار همی خیره بمانم بس کس که چو من خیره شد از گنبد دوار بادیم و نداریم همی خیرگی باد کوهیم و زر و سیم نداریم چو کهسار کوهیم که میپاره نکردیم ز سختی بادیم که میمانده نگردیم ز رفتار ابریم که باشیم همیشه به تک و پوی وز بحر برآریم همی لؤلؤ شهوار وانگاه به کردار کف خسرو غازی بیباک بباریم به کهسار و به گلزار یک فوج همی بینم گم کرده ره خویش و ایام پریشان ز جهالت چو شب تار یک قوم همی بینم در خواب جهالت پیکار ز دانش بر دانش پیکار هنجار همی بینند از شعر من آری بینند ز انجم به شب تاری هنجار چون کژدم خفته شده در بیغله مشغول بینند خیالاتی در بیهده هموار من چون ز خیالات بری گشتهام آری باشد ز خیالات بری مردم هشیار یک شهر همی بینم بیدانش و بیعقل افروخته از کبر سر و ساخته بازار پس چونکه سرافکنده و رنجور بماندست هر شاخ که از میوه و گل کشت گرانبار این شعر من از رغم عدو گفتم از ایرا تا باد نجنبد نفتد میوه ز اشجار هیهات عدو هست نم شب که شود زو روی گل و چشم شکفه تازه و بیدار لیکن چو پدید آید خورشید در آن دم ناچیز شوآن نم او جمله به یکبار بدخواه بگرید چو بخندد به معانی از گریه نوک قلمم دفتر اشعار