مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفتم که چند صبر کنمای نگار گفت تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت بیرنج عشق نبود گفتم نیم به رنج فرسوده چند باشد ازینای نگار گفت جز انتظار روی ندارد تو را همی گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت این روزگار با تو بدست این ازو شناس گفتم که نیک کی شودم روزگار گفت چون گشت زایل این سخط شهریار راد گفتم که کی شود سخط شهریار گفت چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو این گفت در کریم نبی کردگار گفت