مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بدرود همی کرد مرا آن صنم من گریان و درآورده مرادست به گردن از زخم دو کف همچو دلش کردم سینه ور آب دو دیده چو برش کردم دامن رنجور شد از بهر من و روی دژم کرد کز حسرت آن روی دم سرد زدم من در رویش اثر کرده دم سرد من امروز چونان که دم گرم در آیینه روشن