مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای میلعل راحت جان باش طبع آزاده را به فرمان باش روزگار بخست مرهم شو دردمندم ز چرخ درمان باش بیتو بیجان تنی است جام بلور تن پاکیزه جام را جان باش دلم از قحط مهر خشک شده است بر دلم سودمند باران باش گر تو زندان کشیدهای چون من مر مرا یار بند و زندان باش اختر شب شد آشکار به تو کس نگوید تو را که پنهان باش نامهای مینویسم از شادی بر سر آن نبشته عنوان باش بچه آفتاب تابانی نایب آفتاب تابان باش شمع اگر نیست تو چون روشن شمع پیش مسعود سعد سلمان باش