واژه جو

مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۸۷

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

گیتی و فلک به کشتن من یارند زان بر من روز و شب همی غم بارند نشگفت گرم ز دست می‌نگذارند در معرکه دست تو مبارز دارند

معنی مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۸۷ | واژه جو