مستک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستک . [ م ُ ت َک ک ] (ع ص ) نعت فاعلی از استکاک . رجوع به استکاک شود. ◄ گیاه انبوه شونده و بهم در شونده . گوش کر و تنگ سوراخ . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مستک . [ م َ ت َ ] (ص مصغر) مست گونه : مستک شده ای همی ندانی پس و پیش . (اسرار التوحید ص ١٧). - نیم مستک ؛ اندک مایه مست . اندک مست : نیم مستک فتاده و خورده بی خیو این خدنگ یازه من . سوزنی .