واژه جو

مستانی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مستانی . [ م َ ] (ص نسبی ) مزید علیه مست . (آنندراج ). مستان . مست . نشوان : دمی در آن چمن از روی ذوق کردم سیر غزل سرایان چون عندلیب مستانی . طالب آملی (از آنندراج ). و رجوع به مست ومستان شود.

معنی مستانی | واژه جو