مس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ سّ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمص.) دست مالی، سایش.<BR>۲- دیوانگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) (ص.) بزرگ، مه.
(مَ سّ) [ ع. ] ۱- (اِمص.) دست مالی، سایش. ۲- دیوانگی.
(مِ) (اِ.)فلز چکش خور و سرخ رنگی که هادی الکتریسته نیز میباشد. در دمای ۱۰۸۳ درجه ذوب میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مس . [ م َس س ] (ع مص ) بسودن . (منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). لمس کردن و بسودن با دست بدون حایل و مانع شدن، و دست زدن و آزمودن و نعت فاعلی آن ماس ّ است . و گویند «لمس » مختص دست است و «مس » عام است در مورد دست و دیگر اعضای بدن . (اقرب الموارد). جس . اجتساس . ببسودن . ببسائیدن . سودن . سائیدن . لمس . مالیدن . برمجیدن . برمچیدن . مَسیس . مِسّیسی ̍. و رجوع به مسیس و مسیسی شود. ◄ رسیدن و اصابت کردن : مس ّ الماء الجسد؛ آب به جسد رسید، و از آن جمله است آیه ٔ «لن تمسَّنا النار الا ایاماً معدودةً». (قرآن ٨٠/٢). نیز گویند مسه الکبر والمرض و العذاب ؛ یعنی بر او رسید و او را دریافت بزرگسالی و بیماری و عذاب . (اقرب الموارد). ◄ دیوانه شدن، و فعل آن به صورت مجهول به کار رود. (از منتهی الارب ). مجنون گشتن . (اقرب الموارد). ◄ قریب و نزدیک شدن نسب کسی باکسی، گویند: مسّت بک رحم فلان ؛ یعنی نسبش با نسب تو قریب است و بین شما قرابت و خویشی نزدیک است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ سخت نیازمند گردیدن، گویند: مسّت الیه الحاجة؛ یعنی سخت نیازمند گردید. (از منتهی الارب ). مسّت الحاجة اًلی کذا؛ نیاز و حاجت وادار به فلان امر کرد. (اقرب الموارد). ◄ آرمیدن با زن . (اقرب الموارد از لسان ). جماع کردن . (غیاث ). - مس بشهوة ؛ آن است که به قلب میل کند و از آن لذت برد، و در زنان فقط همین است، اما در مردان، برخی عقیده دارند که به نعوظ یا افزون گشتن نعوظ است . (از تعریفات جرجانی ).
مس . [ م َ ] (اِ) مهتر و بزرگ . (جهانگیری ) (برهان ). بزرگ و مه : هنر نزد ایرانیان است و بس ندارند شیر ژیان را به مس . فردوسی . ◄ بندی باشد که بر پای مجرمان نهند. (جهانگیری ) (برهان ). ◄ پای بند که کسی را از آن خلاص و نجات مشکل ودشوار باشد. (برهان ).
مس . [ م َس س ] (ع اِمص ) مالش، و از آن جمله است قوله تعالی : «ذوقوا مس سقر»؛ یعنی بچشید عذاب نخستین دوزخ را که برسد شما را چنانکه گویی «وجد مس الحمی »؛ یعنی فسره ٔ نخستین تب رسید او را. (از منتهی الارب ). نخستین احساس که از خستگی و تعب دست میدهد، گویند:لم نجد مسا من النصب . (اقرب الموارد): الذین یأکلون الرّبوا لایقومون الا کما یقوم الذی یتخبطه الشیطان من المس . (قرآن ٢٧٥/٢). ◄ دیوانگی . (منتهی الارب ) (دهار). جنون : بِه مس ّ؛ او را جنون دست داده است . (اقرب الموارد). ◄ فلان مسه مس أرنب ؛ یعنی او نرم خو و سهل الطباع است . (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
سایش، دستمالی، لمس لمس کردن، سودن، دست مالیدن جنون، دیوانگی