مزدور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ په. ] (ص مر.) اجیر، کسی که برای گرفتن مزد کار انجام میدهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ په. ] (ص مر.) اجیر، کسی که برای گرفتن مزد کار انجام میدهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزدور. [ م ُ ] (ص مرکب ) مرکب است از لفظ مزد که به معنی اجرت است و کلمه ٔ «ور» که به معنی صاحب و خداوند است، بجهت رفع ثقل ما قبل واو را ضمه داده واو را ساکن کردند و بفتح میم که مشهور است خطا باشد. (آنندراج ) (غیاث ). شاکر. اسیف . عسیف . جری . عُضُرت . عضارط. عضروط. عتیل . اجیر. (منتهی الارب ). مزدبر. مزده بر. شخصی که کار بکند و اجرت بگیرد. (برهان ). آنکه کار کند و مزد گیرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که با مزد کار کند. (یادداشت ایضاً). کارگر روزانه . که کار روزانه به مزد کند. عامل مزدبگیر و دارای مزد. به روزمزد کار کننده : مرد مزدور اندر آغازید کار پیش او دستان همی زد بی کیار. رودکی . خردمند کز دشمنان دور گشت تن دشمن او را چو مزدور گشت . فردوسی . نشسته نظاره من از دورشان توگفتی بدم پیش مزدورشان . فردوسی . بدو گفت مزدورت آید بکار که پیشت گذارد به بد روزگار. فردوسی . همه کدخدایند و مزدور کیست همه گنج دارند و گنجور کیست . فردوسی . زمان بنده کردار مزدور تست زمین گنج و خورشید گنجور تست . اسدی (گرشاسب نامه ص ٢٠٤). گر کارکنی عزیز باشی فردا که دهند مزد مزدور. ناصرخسرو. چون به نادانی کند مزدور کار گرسنه خسبد به شب دست آبله . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٣٨٥). مردی را به صد دینار در روزی مزدور گرفت . (کلیله و دمنه ص ٥١). مزدور چندانکه در خانه ٔ بازرگان نشست چنگی دید. (کلیله و دمنه ص ٥١). گفت مزدور تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودی بکردم . (کلیله و دمنه ص ٥١ و ٥٢). بلکه مزدور دار خانه ٔ بخل صفت عدل شاه میگوید. خاقانی . دل کم نکنددر کار از دیودلی ایرا مزدور سلیمان است از کار نیندیشد. خاقانی . بهر مزدوران که محروران بدند از ماندگی قرصه ٔ کافور کرد از قرصه ٔ شمس الضحی . خاقانی . به آبادیش دار منشور خویش که هرکس دهد حق مزدور خویش . نظامی . - مزدور بودن ؛ اجیر بودن . برای کسی در مقابل مزد کار کردن . ◄ باربر. که با گرفتن مزد چیزی را از جایی بجایی برد : به خنجر حنجر من بازبری نشانی مر مرا برپشت مزدور. منوچهری . به چرخشت اندر اندازی نگونم ز پشت و گردن مزدور و ناطور. منوچهری . ◄ شاگرد. (برهان ). ◄ نوکر. مستخدم . چاکر. پیشیار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : از جرس نفس برآور غریو بنده ٔ دین باش نه مزدور دیو نظامی . ترک جان خویش کن کو اینت گفت از ضلالت نفس را مزدور باش . عطار. ◄ کارگر. کارگرزیردست بنا. عمله . فعله : همه شاگرد و او مدرسشان همه مزدور و او مهندسشان . سنائی (از شعوری ). آن ستاند مهندس دانا به یکی دم که پنج مه بنا ...آن کند در دو ماه بناگرد که نبیند به سالها شاگرد باز شاگرد آن چشد ز سرور که نیابد به عمرها مزدور . ؟ ◄ مأمور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزدور. [ م ُ دَ وِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ازدوار. زیارت کننده . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ازدوار شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اجیر، جیرهخوار، خودفروخته، عامل، مزدبگیر، مواجببگیر عمله، فعله، کارگر (متضاد: بیکار) سپاهی، سرباز، لشکری
فرهنگ طیفی واژهدان
جنگطلب، سامورایی، گلادیاتور، نظامی اجیر، دستنشانده، عامل، مأمور خودفروش، مزدور
خودفروش، خودفروخته، پولکی، فروشی، رشوه گیر، اجیر، جیرهخوار، عامل، مزدبگیر، حقیر گلادیاتور، مزدور دستنشانده، عامل، مأمور