واژه جو

مرکب کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مرکب کردن . [ م ُ رَک ْ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ترکیب کردن . ترکیب نمودن . بهم آمیختن : خزینه آب و آتش گشت بر گردون که پنداری ز خشم خویش و از رحمت مرکب کرد یزدانش . ناصرخسرو.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی مرکب کردن | واژه جو