مرهق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرهق . [ م ُ هََ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ارهاق . رجوع به ارهاق شود. ◄ آن که به کشتن رسیده باشد. (منتهی الارب ). کسی که او را گرفته باشند تا بقتل رسانند. ◄ کسی که بر او تنگ گرفته باشند. (از اقرب الموارد).
مرهق . [ م ُ رَهَْ هَِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ترهیق . رجوع به ترهیق شود.
مرهق . [ م ُ رَهَْ هََ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ترهیق .رجوع به ترهیق شود. ◄ موصوف به ستم و ظلم و متهم به بدی و شر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آن که او را مردمان و مهمانان بسیارفراهم آیند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ متصف به «رهق » یعنی سبکی عقل . ◄ کسی که در دین خود مورد اتهام باشد. ◄ فاسد. ◄ کریم و جواد. (از اقرب الموارد).