واژه جو

مراسی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مراسی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مرساة. (از متن اللغة). رجوع به مرساة به معنی لنگرگاه شود. ◄ گویند: القت السحابة مراسیها؛ یعنی ابر بر جای ماند و پیوسته بارید. (منتهی الارب )؛ استقرت و جادت . (متن اللغة).

معنی مراسی | واژه جو