مدهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ دَ هَّ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) چرب کرده.<BR>۲- به روغن طلا کرده.<BR>۳- (ص.) چرب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ هِ) [ ع. ] (اِفا.) چاپلوس، متملق.
(مُ دَ هَّ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) چرب کرده. ۲- به روغن طلا کرده. ۳- (ص.) چرب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدهن . [ م ُ هَُ ] (ع اِ) روغن دان . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). شیشه ٔ روغن . (منتهی الارب ). آلت دَهن و قاروره ٔ آن . (از متن اللغة) (ازاقرب الموارد). ظرفی که در آن روغن کنند. روغن دان . وهو المدهنة. (از متن اللغة). دبه ٔ روغن . دباله ٔ روغن . ج، مداهن . ◄ مغاکی در کوه که آب در وی گرد آید یا هر مغاک که سیل آن را کنده باشد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ج، مداهن .
مدهن .[ م ُ هَِ ] (ع ص ) چاپلوس . متملق . فریبنده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادهان . رجوع به ادهان شود.
مدهن . [ م ُ دَهَْ هََ ] (ع ص ) آنکه بر او آثار نعیم باشد. (از متن اللغة). - قوم مدهنون ؛ آنانکه بر آنها آثار نعمت ها باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ روغن مالی شده . (یادداشت مؤلف ). چرب . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به تدهین شود. - مدهن کردن ؛ چرب کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : و صورت دیگر انبیا چون ابراهیم و اسماعیل و ... بر آنجا کرده و به روغن سندروسی مدهن کرده .(سفرنامه ٔ ناصرخسرو از فرهنگ فارسی معین ).