مدش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدش . [ م َ دِ ] (ع ص ) رجل مدش ؛ مرد گول و نادان در کار. (ناظم الاطباء). اخرق . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
مدش . [ م ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اَمْدَش و مدشاء. رجوع به مدشاء شود.
مدش . [ م َ دَ ] (ع مص ) سست شدن بینائی . (منتهی الارب ). به مَدَش دچار شدن چشم . (از متن اللغة). ◄ تاریک شدن چشم از گرسنگی یا از گرمی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ فروهشته شدن پی دست و کم گوشت گردیدن دست یا باریک گشتن آن . (از منتهی الارب ). سست بودن عصب دست و کمی گوشت آن . (از متن اللغة). ◄ سبک و چست گردیدن با حسن سیر. (منتهی الارب ): مدشت الناقة؛ اسرعت أوب یدها فی حسن سیر. (متن اللغة). ◄ درخوردن شکم بند دستی از سستی . (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) ظلمت و تاریکی چشم بر اثر گرسنگی یا حرارت خورشید. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ رخوت نعت عصب دست و باریکی و نازکی دست یا کم گوشتی و لاغری آن . گویند: انه لامدش الاصابع؛ منتشرالاصابع رخوالقضبة و فی التاج : رخوالقبضة. ◄ کمی گوشت پستان زن . (از اقرب الموارد). قِلّة لحم فی ثدی المراءة. (متن اللغة). ◄ شکافتگی در پا. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ سرخی و سختی در رخسار. (منتهی الارب ). حمرت و خشونت در وجه و صورت . (از اقرب الموارد). حمرة. ◄ حمق . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ◄ مرض . (متن اللغة). ما به مدش ؛ ای مرض . (اقرب الموارد). ◄ سبکی و چستی و چالاکی درمسافرت . (ناظم الاطباء) .