مدری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ ی ') [ ع. ] (اِ.)۱ - شانه.<BR>۲- سیخ.<BR>۳- شاخ (آهو، گوزن و جز آنها).<BR>۴- تخت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ ی ') [ ع. ] (اِ.)۱ - شانه. ۲- سیخ. ۳- شاخ (آهو، گوزن و جز آنها). ۴- تخت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدری . [ م َ دَ ری ی / م َ دَ ] (ص نسبی ) حضری . شهرباش . مدنی . ساکن حضر. قراری . مقابل وبری به معنی بدوی و چادرنشین و بیابان باش . (یادداشت مؤلف ).
مدری . [ م ِ ] (اِ)تخت . (مدرس رضوی، دیوان انوری ج ٢ ص ١٠٥٠ از فرهنگ فارسی معین ) : اگر چرخ را هیچ مدری بدی همانا که مدریش کسری بدی . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ٢٣٥٤). به پنج روز ترقی به سقف او بردند چو لات و عزی اطراف تاج و مدری را. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ١ ص ٣ از فرهنگ فارسی معین ).
مدری . [ م ِ را ] (ع اِ) سیخ و شاخ باریک که زنان به وی موی سر راست کنند. (منتهی الارب ). شاخ گاو و گوسفند که بدان شانه کنند. (فرهنگ خطی ). شانه . (فرهنگ فارسی معین ). مدراة. مَدریَه . مشط. (اقرب الموارد). سرخاره . (از متن اللغة). رجوع به مدراة شود. ج، مدار و مداری . ◄ شاخ . شاخ بچه ٔ آهو. شاخ گوزن . (ناظم الاطباء). قرن . (اقرب الموارد). ◄ سیخ . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی اول شود.