واژه جو

مخموری

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مخموری . [ م َ ] (حامص ) می زدگی . (ناظم الاطباء) : یک دو جام از روی مخموری بخور یک دو جنس از روی یک جانی بخواه . خاقانی . یک قدح بیرنج مخموری کراست هر گلی را زخم خاری در قفاست . امیر حسینی سادات . و رجوع به مخمور شود.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی مخموری | واژه جو