محوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ یّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- دربرگرفته شده.<BR>۲- مضمون.<BR>۳- سطح زیرین هر جسمی را محوی و سطح بالایین آن را حاوی نامند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ یّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- دربرگرفته شده. ۲- مضمون. ۳- سطح زیرین هر جسمی را محوی و سطح بالایین آن را حاوی نامند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محوی . [ م ُ ح َوْ وی ] (ع ص ) فراهم گیرنده و دریافت کننده . (ناظم الاطباء).
محوی . [ م َح ْ ] (ع ص نسبی ) منسوب به محو. رجوع به محو شود.
محوی . [ م ُ ح َوْ وا ] (ع ص، اِ) خانه های مردم بر یکجا از خرگاه و جز آن . (منتهی الار ب ) (آنندراج ). چادرهای پیوسته و متصل بهم . (ناظم الاطباء).