محور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ وَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- تیر چرخ که چرخ دور آن میگردد.<BR>۲- خط فرضی که یک سر آن در قطب شمال و سر دیگرش در قطب جنوب است و زمین حرکت وضعی خود را دور آن انجام میدهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ وَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- تیر چرخ که چرخ دور آن میگردد. ۲- خط فرضی که یک سر آن در قطب شمال و سر دیگرش در قطب جنوب است و زمین حرکت وضعی خود را دور آن انجام میدهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محور. [ م ُ ح َوْ وِ ] (ع ص ) کسی که سپید و براق می کند. - محورالثیاب ؛ آنکه جامه را سپید می کند. (ناظم الاطباء).
محور. [ م ِح ْ وَ ] (ع اِ) آنچه گرد خود گردد. تیر چرخ دلو. تیر هر چرخ که چرخ بدان گردد از آهن باشد یا از چوب . قعو، محور آهنی . (منتهی الارب ). ◄ آهن که در میان چرخ چاه بود. آهن که در میان بکره بود. (مهذب الاسماء). ◄ خط مستقیم حقیقی یا فرضی که جسمی به دور آن گردد. ◄ خطی مستقیم که دو قطب کره را بپیوندد. خطی که میان دو قطب پیوسته است : آن خط که اندرون کره از قطب تا قطب پیوندد او را محور خوانند و او نیز همچنان ایستاده بود همچون دو قطب که نهایت اویند هر چند که کره همی گردد. (التفهیم ص ٣١). خطمستقیم ثابتی که کره بر آن گردد و دو قطب کره دو سوی آن خط باشند. (حاشیه ٔ التفهیم ص ٣١). ◄ خط موهوم متصل از دو سوی به دو قطب فلک : بسا قلعه هایی که از برج هر یک سر پاسبانان رسیدی به محور. فرخی . همی نماید هیبت همی نماید شور همی برآید موجش برابر محور. فرخی . بزیر پرّ قوش اندر همه چون فَرْخ دیباها به پرّ کبک بر خطی سیه چون خط محورها. منوچهری . پاینده باد عمر تو تا چرخ ملک را دولت ز خامه ٔ تو خط محور آورد. معزی (دیوان ص ١٨٢). جوهر نیند و جوهر از ایشان بَرَد عَرَض محور نهاده ٔ عَرَضند و نه محورند. ناصرخسرو. گه اندر ارثماطیقی که تا چیست سماک و فرقدان و قطب و محور. ناصرخسرو. شب را معزول کرد چشمه ٔ خورشید رایت دینارگون کشید به محور. مسعودسعد. سعد ذابح سر بریدی هر شکاری راکه شاه سوی او محور زخط استوا کردی رها. خاقانی . گر چه محور سپرد قرصه ٔ خور قرص خور بین که به محور سپرند. خاقانی . تیر چون در زه نشاندی بر کمان چرخ وش گفتی او محور همی راند ز خط استوا. خاقانی . - محور آسمان ؛ محور فلک . - محور چرخ ؛ محور فلک . - محور زمین ؛ خطی موهوم که یک سر آن به قطب شمال و سر دیگر آن به قطب جنوب پیوسته است و زمین حرکت وضعی خود را به دور این خط انجام می دهد. آسه . - محور عالم ؛ خطی است موهوم در امتداد محور زمین که فرض شده است آسمان دور آن می گردد. - محور فلک ؛ محور آسمان . محور چرخ . خطی موهوم که از دو سوی به قطب فلک پیوسته است . - محور کره ؛ قطر ثابتی که کره بر آن گردد. آن قطر باشد که کره بر آن گردد. ◄ خط واصل بین دو مرکز (در دو دایره ٔ موازی ). - محور اطول یا قطر اطول (در بیضی ) ؛ خطی که از دو کانون و مرکز بیضی گذرد و دو سر آن پیوسته بر محیط بیضی باشد. - محور اقصر یا قطر اقصر (در بیضی ) ؛ عمودی که از مرکز بیضی بر محور اطول آن اخراج گردد و دو سر آن پیوسته ٔ محیط بیضی باشد. - محور جیب ها یا محور عرضها یا محور سینوس ها (در دایره ٔ مثلثاتی ) ؛ محوری است عمود بر محور کسینوس ها (محور طولها). امتدادی است در دایره که جیب زوایا را در روی آن می خوانند. رجوع به جیب شود. - محور طول ها یا محور کسینوس ها (در دایره ٔ مثلثاتی ) ؛ محوری است که مقدار طول زوایا را در روی آن تعیین کنند. رجوع به ظل شود. ◄ مرکز چیزی . مدار. ◄ حلقه که زبان کمربندی بدان بند می گردد. (منتهی الارب ). حلقه ای که زبانه ٔ کمربند بدان بند می گردد. ◄ آهن که بدان داغ کنند. (منتهی الارب ). ◄ چوبه (برای خمیر). چوبه ٔ نان . وردنه . دَست وَردَه . دَسوَردَه . (منتهی الارب ). چوبی که خمیر بدان پهن کنند. چوب نان . ج، محاور. چوبه ٔ خمیر گستردن . چوبه ٔ نان پختن . (مهذب الاسماء). ◄ ستونه ٔ آسیا. ◄ تعبیری از ارتباط مستقیم دوستانه یا سیاسی میان دونقطه یا ناحیه : محور رم و برلین، محور پاریس و لندن . ◄ (اِخ ) در اصطلاح سیاسی در جنگ جهانگیردوم به اتحادیه ٔ دولتهای ایتالیا و آلمان و ژاپن اطلاق می شد.
محور. [ م ُ ح َوْ وَ ] (ع ص ) سپیدکرده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ جامه ٔ سپیدکرده شده . نان پهن و گرده شده . (از ناظم الاطباء). ◄ موزه ٔ محور؛ موزه ای که آستر آن از چرم سرخ کرده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). خُف ُّ مُحوَّر. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
آسه، قطب، مدار، مرکز اساس، پایه، پی، مبنا راه، جاده شافت قطر، خط مفروض
واژگان فارسی سره واژهدان
میله، گشتگاه، چرخشگاه، آسه