محوج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محوج . [ م ُح ْ وِ ] (ع ص ) حاجتمند و محتاج . (ناظم الاطباء). رجل محوج ؛ مردی خداوند حاجت . (مهذب الاسماء). نیازمند : اعرض عن العوراء و لاتسمعها فما کل خطاب محوج الی جواب . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٥). ◄ بی چیز. تهی دست . مفلس . (ناظم الاطباء). ج، محاویج . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ کسی یا چیزی که محتاج و بینوا می کند. (ناظم الاطباء).
محوج . [ م َ] (ع ص ) دور. عقبة محوج ؛ پشته ٔ دور. (منتهی الارب ).