محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی به تیغت نیم به سمل گشته بودای ماه مرغ دل چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی به کشتن سر بلندم دیر میکردی چه گفتم من که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه چرا زین بیدل گمره به یک بیراه رنجیدی حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی