محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شدم از گریه نابینا چراغ دیده من کو سیه گزدید بزمم شمع مجلس دیده من کو عنان بخت هر بیدل که بینی دلبری دارد نگهدار عنان بخت بر گردیده من کو به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم ندیدم یک کران تمکین بت سنجیده من کو بود دامن به دست صد خس این گلهای رعنا را گل یکرنگ دامن از خسان برچیده من کو چو مجنونی ببینی در بیابانها بپرسای مه که مجنون بیابان گرد محنت دیده من کو چو ناوک خورده صیدی را تنی بسمل بگو با خود که صید زخمی در خاک و خون غلطیده من کو ز اشک محتشم افتاد شور اندر جهان بیتو تو خود هرگز نگفتی عاشق شوریده من کو