محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیرون شدم از بزمتای شمع صراحی گردنان هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان دامنفشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی نقد وصالت ریختم در دامنتر دامنان چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان