محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم دل از تو میکنمای بت خدا مدد کندم مرا تو کشتهای و بر سرم ستاده کسی که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری که آن مسیح نفس روح در جسد کندم مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم قبول خاطر او گشتهام به ترک درت چنان نکرده قبولم که باز رد کندم فلک که سکه عشقش به نام من زده است عجب که باز به عشق تو نامزد کندم چو محتشم خط آزادی از تو میگیرم که او ز خیل غلامان به این سند کندم