محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک آن میکه میدهندم و من در نمیکشم ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک جامم لبالب از میوصل است و من خجل کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک