محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاه در محلی این چنین چشم از من غافل مبند نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداع روح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند یار چون شد عمر در تعجیل بهترای طبیب رو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند داروی منعم مکش در چشم گریانای رفیق راه بر سیلی چنین پر زور بیحاصل مبند دل به خوبان بستنای دل حاصل دیوانگیست محتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند