محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات از رساله جلالیه | شماره ۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من و دیدن رقیبان هوسناک تو را رو که تا دم زدهام سوختهام پاک تو را من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زد به که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را تا به غایت من گمراه نمیدانستنم اینقدر کم حذر و خود سر و بیباک تو را ترک چشمت که دم از شیر شکاری میزد این چه سر بود که بربست به فتراک تو را قلب ما صاف کنای شعله اکسیر اثر چه شود نقد به جز دود ز خاشاک تو را هیچتای چشم سیه روی ازو سیری نیست در تو گور مگر سیر کند خاک تو را محتشم آنچه تو دیدی و تو فهمیدی از او کور بهتر پر ازین دیده ادراک تو را کلامم میکشد ناگه به جائی که آرد بر سر نطقم بلائی