محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را اگر بردار بیدادت بر آریم از زبان آهی به رسوائی برون زین دار بیبنیاد کن ما را نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازی بیاو امتحانی نیز در بیداد کن ما را به سودای دل ناشاد خود در ماندهام بیتو به این نیت که هرگز در نمانی شاد کن ما را چو روزی مینشستم بر سر راهت اگر گاهی غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را