محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نخل قد خم گشته که پرورده دردست بارش دل پرخون و گلش چهره زردست صدساله وصال تو مرا میرسدای ماه گر مرهم هر خسته به اندازه درد است خاک که ز جولان سمندت شده برباد کان زلف مشوش دگر آلوده گرد است دل کز خرد و صبر و سکون صاحب خیل است از تفرقه عشق تو فرداست که فرداست منسوخ کن حسن دلارام زلیخاست عشق تو که آرام ربای زن و مرد است ای دل حذر از بادیه عشق که چون باد سرگشته در آن ناحیه صد بادیه گرداست ای محتشم آن شمع بتان را چه تفاوت گر اشک تو گرمست و گر آه تو سرد است