محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دم بسمل شدن در قبله باید روی قربانی مگردان روی از من تا ز قربان رونگردانی دم خون ریختن از دیدن رویت مکن منعم که کس در حالت بسمل نبندد چشم قربانی بدین حسنای شه خوبان نه جانا نخوانمت نی جان اگر چیزی بود خوشتر ز جان جانان من آنی ملک شانی و پشت قدر احباب از سگان کمتر پریشانی و احباب از تو دایم در پریشانی چه پرسی حرف صبر از من چه میدانی نمیدانم چه گویم شرح بیصبری چو میدانم که میدانی بجز مهر و مهت آیینهای در خور نمیبینم که در خوبی به مه میمانی و از خور نمیمانی ز پند محتشم ماندای صنم پاکیزه دامانت الهی تا ابد مانی بدین پاکیزه دامانی