محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به رقیب سفری وعده رفتن دادی رقتی و تفرقه را سر به دل من دادی ملک وصلی که حسد داشت بر او دشمن و دوست یک سر از دوست گرفتی و به دشمن دادی بر طرف باد گوارائی از آن نعمت وصل که ز یک شهر گرفتی و به یک تن دادی غیر من بوی میهر که درین بزم شنید همه را گل به بغل نقل به دامن دادی باد تاراج ز هر جا که برآمد تو تمام سر به خاکستر این سوخته خرمن دادی تیغ تقدیر که بد در کف صیاد اجل تو گرفتی و به آن غمزه پر فن دادی محتشم دیر نکردی به وی اظهار نیاز نیک رفتی که مرا زود به گشتن دادی