محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مده همسایه را دردسر از افغان و فریادم مده از زاری و افغان من گردد دل او سختتر ای گریه بر آبم مرانای آه بر بادم مده چون میرم و کین منش باقی بودای بخت بد جز جانب دوزخ صلازین محنت آبادم مده زین سان که آن نامهربان شاد است از ناشادیم گر مهربانیای فلک هرگز دل شادم مده هردم به داد آیم برت از ذوق بیداد دگر خواهی به داد من رسی بیداد کن دادم مده هردم کنم صد کوه غم در بیستون عشق تو من سخن جان دیگرم نسبت به فرهادم مده گفتم به بیدادم مکش درخنده شد کای محتشم حکمت بر افلاطون مخوان تعلیم بیدادم مده