محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت فلک ز بد مددیها تمام یاران را چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت زمانه دست من اول به حیله بست آن گه ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او هزار رشته جان را به پیچ و تاب انداخت گرفت محتشم از ساقی غمش جامی که بوی او من میخواره را خراب انداخت