متوقف کردن
/vâže/
مترادف و متضاد واژهدان
تعطیل کردن نگه داشتن، وادار به توقف کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
وقفه ایجاد کردن، مداخله کردن، پامیان گذاردن، درمیان آمدن، دخالت کردن گسیختن، بریدن، معترض شدن، جدا شدن
ایست دادن، راه را بستن آچمز کردن جلوگیری کردن، نگاه داشتن، بازداشتن وقفه ایجاد کردن، متوقف کردن ازحرکت بازداشتن، متوقف کردن
ساکت کردن، بریدن، ایستاندن، ازحرکت بازداشتن، ترمز کردن، متوقف کردن آرام کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
باز ایستاندن، ازکار انداختن