متوقف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ وَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.) درنگ کننده، در یک جا ایستاده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ وَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.) درنگ کننده، در یک جا ایستاده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متوقف . [ م ُ ت َ وَق ْ ق ِ ] (ع ص ) درنگ کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - متوقف در امری ؛ مردد در آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - متوقف شدن ؛ درنگ کردن . در جائی ایستادن . - ◄ (در تداول بازار) ورشکسته شدن . از عهده ٔ پرداخت تعهدات برنیامدن . - متوقف شدن کار یا کارخانه و جز اینها ؛ تعطیل شدن آن . - متوقف کردن ؛ بدرنگ واداشتن . در محلی وادار به ایستادن کردن کسی یا چیزی را. - متوقف کردن کار یا کارخانه و جز اینها ؛ تعطیل کردن آن . ◄ ثابت مانده برچیزی . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ثابت . (آنندراج ). ساکن و بی حرکت مانده و ایستاده و ثابت و استوار. (ناظم الاطباء). ایستاده . ساکن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ بازایستاده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد).متردد و دو دل و منتظر و نگران . (ناظم الاطباء) : و من ضعیف در موقف قصور و تقصیر واقفم و در منزل عجز متوقف و به قلت بضاعت و قصور صناعت معترف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٦). ◄ چشم دارنده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به توقف شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ایستاده، راکد معطل، مقید، منوط، موکول، وابسته تعطیل توقفکننده
واژگان فارسی سره واژهدان
دریک جامانده، بیجنبش، ایستاده