متعذر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ عَ ذِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- عذرآورنده، بهانه آورنده.<BR>۲- سخت، دشوار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ عَ ذِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- عذرآورنده، بهانه آورنده. ۲- سخت، دشوار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متعذر. [ م ُ ت َ ع َذْذِ ] (ع ص ) دشوار. (آنندراج ) (غیاث ) (از اقرب الموارد). کار دشوار. دشوار و مشکل . ◄ محال . (ناظم الاطباء). محال . مقابل ممکن . ناممکن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : دوم آن که مطلوب خداوند غم، یا از دست رفته ای باشد و اندریافتن آن متعذر باشد. یا معجوز عنه باشد یعنی عاجز باشد از یافتن آن .(ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). و عاقلان قدم در طلب چیزی نهادن که به دست آمدن آن از همه ٔ وجوه متعذر باشد، صواب نبینند. (کلیله چ مینوی ص ١٦٢). اگر اصراری و استبدادی فرماید کشتن متعذر نخواهد بود. (کلیله، ایضاً ص ٣٧٥). دست مخلوق از ایجاد و احیا قاصراست، اهلاک و افنا از جهت وی هم متعذر. (کلیله، ایضاً ص ٢٩٦). چه هر که پنج خصلت را بضاعت و سرمایه ٔ عمرخویش سازد به هر جانب که روی نهد اغراض پیش او متعذر نگردد و مرافقت رفیقان ممتنع نباشد. (کلیله، ایضاًص ٣٠١). گفت مخالطت چهار چیز متعذر است، مصلح و مفسد، خیر و شر، و نور و ظلمت، و روز و شب . (کلیله، ایضاً ص ٣٨٥). و با تواتر سیر و تعاقب حرکات فرود آمدن ناممکن و متعذر شد. (سندبادنامه ص ٥٨). قسمت کردن هزار دینار متعذر و دشخوار بود. (سندبادنامه ص ٢٩٣). صبر از متعذر چکنم گر نکنم گر خواهم و گر نخواهم از نرمه ٔ گوش . سعدی (دیوان چ مظاهر مصفا ص ٦٥٦). - متعذرالمصرف ؛ آنچه که بکار بردنش دشوار باشد. (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ در مورد موقوفه ای بکار می رود که عواید آن را نتوان به مصرفی که واقف تعیین کرده است رساند. (فرهنگ فارسی ایضاً). - متعذرالوصول ؛ آنچه که بدست آوردنش دشوار وناممکن باشد. ◄ آلوده . ◄ نشان و نقش پای محو شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ عذرخواه و عذر آورنده . (ناظم الاطباء). ◄ خراجی که صعب الوصول باشد به علت دوری مؤدیان یا افلاس آنان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اهل حرث و زرع ... دست از زراعت کشیدند و وجوه معاملات متعذر و منکسر شد... و در ملک خللی فاحش ... ظاهر گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران، ص ٣٥٨).
مترادف و متضاد واژهدان
پوزشخواه، عذرخواه معذور بهانهساز دشوار، سخت، صعب، محال