واژه جو

متبدد

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

متبدد. [ م ُ ت َ ب َدْ دِ ] (ع ص ) پریشان ومتفرق . (آنندراج ). پریشان و پراکنده . (ناظم الاطباء). نعت است از تبدد. (منتهی الارب ) : خبر رسید که ختای و تنگوت از امتداد غیبت چنگیزخان مترددرای شده اند و در ایلی و عصیان متبدد گشته . (جهانگشای جوینی ). و رجوع به تبدد شود. ◄ حصه کننده . (آنندراج ). تقسیم کننده به حصه ها. و رجوع به تبدد شود. ◄ متلف و اسراف کننده . (ناظم الاطباء).

معنی متبدد | واژه جو