مات
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص.) تار، کدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص.) ۱- حیران، سرگشته. ۲- (اِ.) وضعیتی در بازی شطرنج که شاه قادر به هیچ حرکتی نیست و بازی به اتمام میرسد.
(ص.) تار، کدر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مات . (ص، اِ) به اصطلاح شطرنج بازان، گرفتار و مقید شدن شاه شطرنج است . ظاهراً لفظ مات در اصل صیغه ٔ ماضی بوده است به فتح تاء فوقانی از موت ؛ حالا به کثرت استعمال تای آنرا موقوف خوانند. (غیاث ) (آنندراج ). گرفتاری شاه شطرنج . (ناظم الاطباء). باختن در بازی شطرنج که شاه از حرکت بازماند : ما بیدقیم و مات عری گشته شاه ما میر اجل نظاره ٔ احوال دان ماست . خاقانی . اگرچه شاه شوی مات هر گدایی شو که شاه نطع یقین آن بود که شهماتست . عطار. - برد و مات ؛ برد و باخت . پیروزی و شکست : ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز تست ای خوش صفات . مولوی . ◄ مولوی توسعاً در نرد نیز استعمال کرده است : شش جهت بگریز زیر این جهات ششدر است و ششدره مات است مات . مولوی . ◄ حیران . سرگردان . سراسیمه . سرگشته . مشوش . مضطرب . مغلوب . منهزم . بیچاره . (ناظم الاطباء). مدهوش . متحیر. مبهوت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مات بردن کسی را ؛ حیران شدن . سرگردان شدن .خیره ماندن . - مات به کسی نگاه کردن یا مات مات به کسی نگاه کردن ؛ با نگاهی ثابت به تعجب در کسی دیدن . نگه کردن با چشمانی که هیچ نشان ندهد. نگاه کردن بی آنکه شخص سخنی گوید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مات جمال کسی شدن ؛ محو جمال او گشتن . مبهوت شدن در زیبائی کسی . - مات زدن به روی کسی ؛مات مات به کسی نگاه کردن .
مات . (ص ) رنگی که به هیچ رنگ مانند نبود و تمیز آن نتوان کرد. رنگی از رنگها که صریح نیست . ◄ هر رنگی از رنگهای نهایت روشن غیر براق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مات . (از ع، اِمص ) (مأخوذ از فعل ماضی عربی از مصدر موت ) مردن . رجوع به موت شود. - مات و فات . رجوع به این ترکیب در جای خود شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حیران، شگفتزده، گیج، متعجب، حیرتزده، مبهوت تیره، تار، رنگپریده، رنگرفته، کبود، کدر شهمات