لابد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ دّ) [ ع. ] (ق مر.)<BR>۱- ناچار، ناگزیر.<BR>۲- گویا، چنان که معلوم است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ دّ) [ ع. ] (ق مر.) ۱- ناچار، ناگزیر. ۲- گویا، چنان که معلوم است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لابد. [ ب ِ ] (ع اِ) شیر بیشه . اسد. (منتهی الارب ).
لابد. [ ب ِ[ (ع ص ) مال ٌ لابد؛ مال بسیار. (منتهی الارب ).
لابد. [ ب ُ ] (ع اِ) کلیدی که بدان ساز را کوک کنند. (فرهنگ نفیسی ). مأخذ این دعوی را نیافتیم .
واژگان فارسی سره واژهدان
هر آینه، ناگزیر، ناچار، بیگمان، به ناچار