لؤم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) فرومایه شدن.<BR>۲- (اِمص.) فرومایگی، پستی.<br>
(اِ.) خار، تیغ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) فرومایه شدن. ۲- (اِمص.) فرومایگی، پستی.
(اِ.)صفحه شیشهای ظریف که نمونههای تهیه شده از جاندارهای ذره بینی یا برشهای جانوری و گیاهی پیش از بررسی با میکروسکوپ روی آن قرار میگیرد.
(اِ.) لاف، گزاف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لام . (اِ) نام حرف بیست و هفتم از حروف تهجی بین حرف کاف و میم و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد سی و در حساب ترتیبی نماینده ٔ عدد بیست و هفت باشد. رجوع به «ل » شود. ◄ هر چیز خمیده و منحنی و هر چیز راستی مانند الف که به شکل لام منحنی گردد و به همین مناسبت مشبه به زلف خوبان است . و لام کردن به معنی دوتا شدن و رکوع به قصد تعظیم است : به حلقه کرده همی جعد او حکایت جیم به پیچ کرده همی زلف او حکایت لام . فرخی . زین قد چو تیرو الف چه لافی کاین زود شود چون کمان چون لام . ناصرخسرو. چون لام الف گرفته من او را کنار و او پیراسته دو زلفک چون دال کرده لام . یوسف بن نصرکاتب . بر در تو چو ببیند خَدمت را حاسد لامها کرده، زغم با قد چون نون گذرد. رضی الدین نیشابوری . ◄ لامچه . (در اصطلاح جادوان ) صورت حرف لام که برای محبوبیت به رخسار کشند. خطی به صورت لام که از سپند سوخته و جز آن بر پیشانی اطفال و جزاو کشند دفع چشم زخم یا قبول نزد خلق را. عنبر و مشک و سپند سوخته و نیل و لاجوردی را گویند که به جهت دفع چشم زخم بر پیشانی و چهره ٔ اطفال کشند و آن را چشم آرو نیز خوانند. (جهانگیری ) : سخنت چون الف ندارد هیچ چه کشی از پی قبولش لام . انوری . ای کمال آفرینش را وجود تو الف وانگهش از لاجورد سرمدی بر چهره لام . انوری . بدخواه چون الف شود از کسوت ظفر از درع چون کنند سپاه تو لام خویش . رضی الدین نیشابوری . روت بس زیباست لامی هم بکش ضحکه باشد لام بر روی حبش . عطار. ◄ حیله . مکر. تزویر. چاره : با تو یکتا شدم الف کردار تا برآیم به صد هزاران لام . اخسیکتی . خلق خوشبوی تو با شاه ریاحین میگفت کای گل تازه قبا باز چه لام آوردی . شمس طبسی . رجوع به لام کشیدن شود. ◄ در تداول صرفیین مراد لام فعل است، حرف سیم از یک کلمه ٔ ثلاثی . مقابل فاء و عین ؛ مهموزاللام، که حرف سوم آن همزه باشد؛ معتل ّاللام، که حرف سوم آن از حروف عله باشد. رجوع به معتل ّاللام شود. ◄ چون در کتب لغت بلالام گویند مقصود بی الف و لام است : و بسرة بلالام بنت ابی سلمة (مجدالدین ). الذّهل، شجرةالبشام و بلالام، ذهل بن شیبان . (قاموس ). ◄ معنی لام در این شعر معلوم نیست و شاید به معنی چاره باشد : چند لافی عمادی از غم عشق دعوی عاشقی ز بی لامی است . عمادی غزنوی .
لام . (اِ) نامی است که در شیرگاه و میان دره به تمشک دهند. (گا اوبا). رجوع به تمشک شود.
لام . (اِ) کمربند. میان بند. (برهان ). ◄ نوعی از کلاه نمد که فقیران بر سر نهند. (غیاث ). ◄ ژنده ٔ درویشان . (جهانگیری ). ژنده ٔ درویشی . (آنندراج ) : فرو کن نطع آزادی برافکن لام درویشی که با لام سیه پوشان نماند لاف و لامانی . خاقانی . ◄ عجب . تکبر. خودستائی . ناز. لاف و لام .لاف و گزاف . (برهان ) : همی تا ز تندر زند ابر لاف همی تا ز سبزه کند باغ لام . مسعودسعد. به سال و مه زند از بخشش تو گردون لاف به روز و شب کند از خلعت تو گیتی لام . مسعودسعد. از نعمت انواع تو هر نوع مرا لاف وز کثرت اجناس تو هر جنس مرا لام . مسعودسعد. ◄ زینت و آرایش . (برهان ). زیور. (جهانگیری ) : نه بدین لامهای رنگارنگ نه بدین وصفهای گوناگون بعون جود تو سهم هنر بیاراید تن توانگر و درویش بی تکلف لام . ابوالفرج رونی . عشق است جان این جامه را عشق است لام این لامه را عشق است دام این عامه را من از کجا عشق از کجا. مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
خمیده، منحنی تزویر، حیله، مکر تکبر، خودشتایی، ناز آرایش، زیب، زیور تیغ، خار، شوک پشمینه، ژنده کمربند، میانبند درع، زره
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی