قلع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلع. [ ق َ ل َ ] (ع مص ) بر زین نتوان نشستن . ◄ ثبات و ستواری نگرفتن پای در کُشتی . ◄ از کندی خاطر به سخن پی نبردن و نفهمیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَلَعة شود. ◄ (اِ) خون مانند علق . ◄ پوست مانندی تنک که بر پوست گَرگین برآید. ◄ هنگام بازایستادن تب . اسم است اقلاع را. (منتهی الارب ). گویند: ترکته فی قلع من حماه ؛ ای فی اقلاع منها، واین به کسر نیز آید. (منتهی الارب ). ◄ سنگی که زیر سنگ باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قلع. [ ق َ ل َ ] (اِخ ) موضعی است، و در شعر عمروبن معدیکرب از آن یاد شده است . (معجم البلدان ).
قلع. [ ق َ ل َ ] (ع اِ) قِلاع . قُلوع . ج ِ قلعة، به معنی حصار و پناهگاه در کوه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قلعة شود.