قلد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلد. [ ق َ ] (ع مص ) فراهم آوردن و جمع کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قلد الماء فی الحوض و اللبن فی السقاء والشراب فی البطن قلداً؛ جمعه فیه . (اقرب الموارد). ◄ پیچیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قلد الشی َٔ؛ لواه . (اقرب الموارد). ◄ تابیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قلد الحبل ؛ فتله .(اقرب الموارد). ◄ تب گرفتن هر روز. ◄ آب دادن کشت . ◄ تنک کردن آهن وپیچیدن آن را بر چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ حمایل کردن شمشیر. (اقرب الموارد).
قلد. [ ق َ ] (ع ص ) تاب داده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): سِوار قلد؛ ای مفتول . (اقرب الموارد). دست برنجن تاب داده . (آنندراج ).
قلد. [ ق ِ ] (ع اِ) نوبت آب در چهار روز یکی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ قافله ٔ مکه به سوی جده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ روز آمدن تب و تب ربع.(منتهی الارب ). روز آمدن تب، و گفته اند تب ربع. (اقرب الموارد). ◄ گروه و جماعت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ نره ٔ ستور. (آنندراج ). ◄ باران هر هفته . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): سقتنا المساء قلداً. (اقرب الموارد). ◄ روز آبیاری . ◄ حظ و بهره از آب :استوفی قلده من الماء؛ ای شربه . ◄ شبه کاسه . (اقرب الموارد). قعب، یا کاسه ٔ قعب مانند. (منتهی الارب ). ◄ اعطیتُه ُ قلد امری ؛ یعنی سپردم به وی امور خود را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).