قروت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قروت . [ ق ُ ](ع مص ) بر یکدیگر خشک گردیدن خون یا سبز شدن آن در زیر پوست از آسیب ضرب . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). فرومردن خون در زخم . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: قرت الدم قروتاً. (منتهی الارب ).
قروت . [ ق ُ ] (ترکی، اِ) چیزی است که دوغ را جوش دهند تا بسته شود، باز به دست بر هم زنند ترش تر گردد و به خورد یوز دهند دفع صفرای وی کند، و به فارسی پلینوی . (بهار عجم ) (آنندراج ). و قراقروت پینوی سیاه را گویند. (آنندراج ) : این چرخ پلنگ خوی من رو نکند یوزی است که با قروت من خو نکند پیراهن یوسفم سراپا لیکن گر پیش زلیخا فکنی بو نکند. مسیح کاشی (از آنندراج ) (از بهار عجم ). - قره قروت ؛ کشک سیاه .