قرار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قرار کردن . [ ق َ ک َدَ ] (مص مرکب ) آرام کردن . آرام گرفتن : کرده اهل مشرق و مغرب به انصافت قرار گشته چشم ملت و دولت به اقبالت قریر. امیر معزی (از آنندراج ). ◄ ماندن . ساکن شدن : دارالقرار خانه ٔ جاوید آدمی است این جای رفتن است نشاید قرار کرد. سعدی . ◄ بمجاز، جای گرفتن . نشستن : در خاکساری آنکه چو صائب تمام شد بر صدر اگر قرار کند آستانه است . صائب (از آنندراج ). ◄ تمام کردن . ختم نمودن . ◄ مقرر کردن . معین کردن . ◄ قصد کردن . (ناظم الاطباء). ◄ عهد کردن . (آنندراج ) : قراری کرده ام با می فروشان که روز غم بجز ساغر نگیرم . حافظ.