واژه جو

قبای

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

قبای . [ ق َ ] (ع اِ) قبا : بپوشید زربفت و چینی قبای ز تاج اندر آویخت فر همای . فردوسی . جزوی و کلی از دو برون نیست آنچه هست جزوی همه تو بخشی و کلی همه خدای من از خدای و از تو همی خواهم این دو چیز تا او ترا بقا دهد و تو مرا قبای . عنصری . شاهان به وقت بخشش از آن شاه یافته گه ساز و گه ولایت و گه اسب و گه قبای . فرخی . رجوع به قبا شود.

معنی قبای | واژه جو