قار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رّ) [ ع. ] (اِفا.) قرارگیرنده، ثابت. (?(قاراشمیش [ تر. ] (ص.) درهم و برهم، هرج و مرج.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] ۱- (اِ.) قیر. ۲- دوده مرکب. ۳- (ص.) سیاه.
[ تر. ] ۱- (اِ.) برف. ۲- (ص.) سفید.
(رّ) [ ع. ] (اِفا.) قرارگیرنده، ثابت. (?(قاراشمیش [ تر. ] (ص.) درهم و برهم، هرج و مرج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قار. (ع اِ) قیر. (برهان ) (قاموس ). قیر که بر کشتی و جز آن مالند. (آنندراج ). زفت . زفت رومی : بکشتند از ایشان ده و دو هزار همی دود و آتش برآمد چو قار. فردوسی . به دیده چو قار و به رخ چون بهار چو می خورده و چشم او پرخمار. فردوسی . چو خورشید سر برزد از کوهسار بگسترد یاقوت بر پشت قار. فردوسی . وندر شکمش [ سیب ] خُردک خُردک دو سه گنبد زنگی بچه ای خفته به هریک در چون قار. منوچهری . چون به در خانه ٔ زنگی شوی روی چو گلنارت چون قار کن . ناصرخسرو. نه مکان است سخن را سر بی مغزش نه مقر است خرد را دل چون قارش . ناصرخسرو. چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد گر چه دل چون قار تو پر گرد و غبار است . ناصرخسرو. چو دریاست این گنبد نیلگون زمین چون جزیره میان اندرون شب و روز بر وی چو دو موج بار یکی موج از او زر و دیگر چو قار. اسدی . قار به فارسی مشهور به قیر است و آن از زمین با آب گرم از چشمه ها میجوشد. سیاه مایل به سرخی و اصل آن بعضی صلب و برخی سیال میباشد و با قدری خاک نیز طبخ میدهند تا توان بر کشتی و امثال آن اندود. و قوتش تا سی سال باقی است . در سیم گرم و خشک ودر افعال قریب بقفر و منضج دمل و محلل اخلاط غلیظه ولزجه ٔ سینه و دماغ و مانع تغییر آب و طعام و فساد وبائی هوا و معین هضم، و جهت معده و جگر و سپرز نافع و خائیدن او جهت رفع رطوبات و ثقل زبان و فساد لثه وضرس که بیحسی دندان میباشد مفید و ظرف به قیر اندوده مدتی مدید آب را مانع تغییر است و آشامیدن آب از آن ظرف مصلح غلظه ٔ آب و رافع طاعون، و شرابی که در خم قیر اندوده ترتیب دهند گرمتر و سریع الخروجتر از بدن است، و خمار او کمتر میباشد. و اکثار خوردن قیر مورث قرحه ٔ مثانه و مصلحش صمغ عربی و لعابها و قدر شربتش تا یک درهم و بدلش قفر است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
قار. (ع ص ) سیاه . (برهان ) (آنندراج ). ◄ (اِ) سیاهی . (مهذب الاسماء) : بند من وزن سنگ دارد و روی روز من رنگ قیر دارد و قار. مسعودسعد. ◄ دوده ٔ مرکب . مرکب : سر نامه چون گشت مشکین ز قار نخست آفرین کرد بر کردگار. فردوسی . ◄ خون که در پوست بمیرد. (مهذب الاسماء). ◄ شتران یا گله ٔ بزرگ از شتران . ◄ درختی است تلخ . (آنندراج ).
قار. (اِخ ) نام دهی است در مدینه . (آنندراج ) .