واژه جو

فیروزجنگ

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

فیروزجنگ . [ ج َ ] (ص مرکب ) پیروزجنگ . (فرهنگ فارسی معین ) : فیروزجنگ بودی و از سفرها هیچ بی مراد بازنگشته بود. (چهارمقاله ٔ عروضی ). مردی فیروزجنگ است . (المضاف الی بدایع الازمان ص ٤٧).

معنی فیروزجنگ | واژه جو