فطر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ طْ) [ ع. ] (مص ل.) باز کردن روزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ طْ) [ ع. ] (مص ل.) باز کردن روزه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فطر. [ ف ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش ضیأآباد شهرستان قزوین، دارای ٢٢٦ تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول عمده اش غلات دیمی، باقلا، ماش و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
فطر. [ ف ُ ] (ع اِ) نباتی است سفید بشکل نصف تخم مرغ که منکوس باشد و بی برگ و گل و ساقش بسیار کوتاه و جوف او مملو از صفایح، و مأکول، او را به فارسی قارچ [ خوانند ] و فطر و کماءة اسم جنس مأکول و غیرمأکول آنند... (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). نوعی ازسماروغ است و این بدترین همه ٔ انواع است و پوست این زهر قاتل باشد و اگر کمتر خورند بیهوش گرداند. (برهان ). و بباید دانست که از خوردن فطر که به پارسی سماروغ گویند.... زفان آماس کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نام گونه ای قارچ که آن را دنبلان گویند و خوراکی است .(فرهنگ فارسی معین ). ◄ نام عام قارچهای سمی کلاهک دار است . در اسماء العقار (ذیل نمره ٔ ١٩٢) کلمه ٔ فطر مرادف با «کما» ذکر شده، در حالی که کما نام گیاهی از تیره ٔ چتریان است . (فرهنگ فارسی معین ).
فطر. [ ف ِ ] (ع مص ) گشایش روزه . (منتهی الارب ). روزه گشادن . (فرهنگ فارسی معین ). مقابل صوم . (از اقرب الموارد). - عید فطر ؛ عید روزه گشادن . عید فطر نزد مسلمانان عید پس از روزه ٔ رمضان است . (از اقرب الموارد). جشنی که مسلمانان پس از پایان ماه رمضان در روز اول شوال گیرند : گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطر بیرون از این دو عید چه عید است دیگرش . خاقانی . - زکات فطر ؛ فطره . فطریه . رجوع به فطره و فطریه شود. ◄ (اِ) انگوری که سرهای آن پیدا شود. (از اقرب الموارد). انگور وقتی که سر آن ظاهر گردد. (منتهی الارب ).