فضیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فضیح . [ ف َ ] (ع اِ) خوی . (منتهی الارب ). عرق . (اقرب الموارد).
فضیح . [ ف َ ] (ع ص )رسوا. (منتهی الارب ). ◄ هو فضیح بالجمال ؛یعنی او بدسیاست است شتران را. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) شرابی که از غوره ٔ خرما گیرند آنگاه که خرما آغاز سرخ شدن کرده باشد. (یادداشت بخط مؤلف ).مصحف «فضیخ » است به خاء منقوط. رجوع به فضیخ شود.