واژه جو

فزاییدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

فزاییدن . [ ف َ دَ ] (مص )افزودن . (فرهنگ فارسی معین ). افزاییدن : دریا دو چشم و بردل آتش همی فزاید مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟ رودکی . خوب دارید و فراوان بستاییدش هر زمان خدمت لختی بفزاییدش . منوچهری . گه مان بفزایید و گهی مان بستایید بر خویشتن از خویش همی کار فزایید. ناصرخسرو. رجوع به فزودن، افزاییدن و افزودن شود.

معنی فزاییدن | واژه جو