فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اولم رام نمودی به دل آرامیها آخرم سوختی از حسرت ناکامیها تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل من وخاک در میخانه و بدنامیها چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران است کی توان دست کشید از قدح آشامیها قدمی رنجه کن از سرو سمن ساق به باغ تاصنوبر نزند لاف خوش اندامیها میخورد مرغ دل از دوری خال و خط تو غم بیدانگی و حسرت بیدامیها عاقبت چشم من افتاد بدان طلعت نیک چشم بد دور از این نیک سرانجامیها سر و پا آتشم از عشق فروغی لیکن پختگیها نتوان کرد بدین خامیها